دیشب داشتیم میزفتیم عید دیدنی خونه خواهرشوهرمسنا بعد من لباس داشتم می پوشیدم شومیز پوشیدم از روش مانتو عبایی پوشیدشوهرم چرا مانتو اینو میپوشی جلو باز گفتم خودت موقع خرید انتخاب کردی دعوامون شد یجوری رفتیم نشستیم چند دقیقه مادرشوهرمم قرار بود با ما بیاد پیش اون هی ب من تیکه مینداخت محلش ندادم رسیدم دم در مادرشوهرم دخترم پیاده کرد گفت تو بمون کارت دارم پشت نشست بودم جوابمو نداد یهو جلو در مامانمینا وایساد زنگ زد بابام رفتیم خونشون به بابام گفت دخترت به حرف من گوش نمیده ارایش می کنه هرجور دوس داره لباس میپوشه این دفعه چندمش بخاطر این موضوع منو میبره خونه بابامینا اونا گفتن خب کنار بیایین یجوری تو به حرف اون گوش بده اون به حرف تو انم جو گرفت نه شما به دخترتون هیچی نمگید بابامم اعصبانی شد گفت توام شورشو دراورد بس دیگه کم مونده بود دعوا بشه بابام سنش زیاد فشار خونشم بالاس شوهر نفهم من هرچی میشه میره به بابام میگه بعد مامانم گفت دخترم تنها مونده نمی تونم تنهاش بزارم اومدم خونه تپش قلب گرفتن چندتا قرص خوردم دیگ تو حال خودم نبودم هزیون میگفتم انقد فشار روم بود کف بالا میاوردم شوهرم زنگ زده بود اورژانس اومده بود گفت فشار عصبی زیادی روش
ارامبخش زدن الانم متنفرم از شوهرم انقد خواهش کرد منت کشید بش گفتم باید زنگ بزنی به بابام مامانم معذرت بخوای وگرنه هرگز نمیبخشمت بعد گفت از مامانم معذرت خواستم بابات خواب بود نتونستم
روانیم کرده مرتیکه خررررر خواهش ازتون می کنم اگه بایکی از نظر اخلاقی دینی پوشش فرق دارین ازدواج نکنینبخدا که درست نمیشه من بعد یازده سال نشد هیچ بدترم شد..
ارزوی مرگ دارم