سحر که فهمیدم خیلی ناراحت شدم...اومدم اینجا مطرح کردم ناراحتیم کم بشه انقدر گریه کردم اصلا خوابم نبرد...
نمیدونم از چی ناراحته
یه نامه ده روز پیش از یه دانشگاه معروف اومده که شاید منو به عنوان استاد دانشگاه قبول کنن
ده روز پیش داییم با دوتا پسراش هم اومدن خونمون کلی همه باهم خوش گذروندیم.
پیش داییم از مشکلات بینمون حرف زد داییم نظر منم خواست منم دلایل خودمو گفتم که چرا قبول نمیکنم جایی که اون میخواد زندگی کنم.
دیگه نمیدونم از چی ناراحته