خودش ماشین ندارع ماشین خاله مجردم رو همیشه داره
امروز خودش درگیر کار بود ما میخواستم با شوهرم و مامانم بریم یه جایی گردش به خاله مجردم گفتم ماشین بگیر من راننده میشم شما هم با بچه های همین شوهر خاله و خاله بیاین گفتن باشه
حاضر و آماده شدیم رفتیم دنبال ماشین منو خالم
خودش تو باغ شون کار میکرد هرچی زنگ میزدیم یه دفعه میگفت اینجام یذفع میگفت اونجام درست آدرس نمی داد
اونقد از این به اون ور رفتیم اخر سر به داییم گفنم شما زنگ بزنید بگید کجاس داییم زنگ زدن میگه بهش بگید ماشین میخواد چیکار با ماشین خودش بره ماشین لازم میشه 😐
منم داغ کردم رفتم به خاله ام زن همین آقا گقنم من نیازمند ماشین شما نبودم خودم ماشین دارم هرجا بخوام میرم میخاوستم بچه ها شما رو هم ببرم هوا بخورین
دیگ هم گردش مون کنسل کردم از اون موقع همینجوری گریه ام میگیره
به خاله مجردم هم گقنم شاه میبخشه شاه قلی نه
ولی الان پشیمونم کاش چیزی نمی گفتم به هر حال بزرگتره