اول از همه بگم شهر ما طوریه تا بزرگتر ازدواج نکنه کوچیکتر رو شوهر نمیدن دیگه رسممون هنوز اینطوریه خلاصه
خواهرم ۱۷ سالشه همیشه خواستگارای خوب زیاد داشت و گفت همه رو دارم رد می کنم نکنه مورد خوب نیاد خانوادم هم منتظر نظر من بودن تا دو روز به خانواده خواستگار هیچ تماسی به عنوان جواب بله یا نه نگرفتن من اولش ناراضی بودم بعدش نظرم عوض شد گفتم نکنه بعدا خواهرم نفرینم کنه منتش رو سرم باشه گفتم مبارکشون باشه خیلی خوشحال بودم براش برای خودم خیلی ناراحت بودم
الان عقد کردن نامزدن حرفا و نگاه های اطرافیان خیلی اذیتم میکنه طوری شده از خواهرم و نامزدش بدم میاد تو این عید دیدنی هر جا رفتیم دخترای فامیل همه نامزد دارن رفتن سر خونه زندگیشونن من هنوز مجرد اینقد ناراحتم کوچیکتر از من ازدواج کردن من ۲۳ سالم هنوز ولی اینجا یکم سن زیادیه الان فکرشو می کنم کاش سر تصمیم اولم میموندم بالاخره اون همش ۱۷ سالش وقت زیاد داشت حداقل دیپلمشو میگرفت ازدواج خواهرم هیچ چیزی جز سرشکستگی برای من نداشت
خواستگارام موردای مناسبی نبودن چند وقتیه دیگه خواستگار ندارم نگرانم اینجا هم دید خوبی ندارن دختر بزرگ بمونه