دیشب خیلی خندیدم همش میگفتم آخر این خنده ی من ی گریه ای داره از دیشب یکسره استرس داشتم تا صبح همینکه از خواب پاشدم وقتی دستم با ضررررررب خورد به دیوار که تا مغز استخونم سوزش گرفتم از بسسس درد کرد دستمو نگاه کردم دیدم سیااااااااه شده خون میاد ازش پاره شده بود پوستم جیغغغم تا هوا رفت داشتم میمردم یلحظه فکرکردم دستم قطع شده ( مچ دستم اون قسمت استخونع) من گفتم شکسته میشکست بدبخت میشدم بدبخت
دستم ناقص میشد از یطرفم اومد دهات اگه یچی میشد بابام هیچوقت ول نمیکرد مامانمو میگفت بچه و بردی نتونستی ازش مواظبت کنی
الان کم کم داره بادش میخوابه و سیاهیش رفته بخونید عکس میذارم ازش