من از هفته ۲۴تقریبا دهانه رحمم باز شده بود به اندازه سه سانت خونریزی هم داشتم قبل اینها هم انقباض داشتم
انقد دوران بارداری رعایت میکردم حد و اندازه نداشت یکسره درازکش بودم خلاصه بگذریم 😬
گذشت و گذشت تا ۲۵ اسفند حدودای ساعت 9 شب من حس کردم دلدرد پریودی مانند اومد سراغم اهمیت ندادم به دکتر پیام دادم گفت اگه شدید تر شد خودتو برسون بیمارستان این دلدرد تا سه صبح با من بود بعدش قطع شد
صبحش بیدار شدم حس میکردم بچه اومده تو شلوارم 😂 قشنگ حس میکردم سر بچه رو
به هرکی میگفتم درجواب میگفت دیگه داره میاد
منم برا اینکه زودتر ببینمش و بغلش کنم هرروز میرفتم تو پارک نزدیک خونمون پیاده روی و ورزش مخصوص هم ماماهمراهم بهم داده بود انجام میدادم
شاید باورتون نشه ولی از اون شب تا یک فروردین من هیییییچ دردی نداشتم دیگه
یک فروردین صبحش دردم شروع شد هر پنج دقیقه میگرفت و ول میکرد محض احتیاط رفتم بیمارستان سونو و nst گرفت ماما هم معاینه کرد ۶ سانت باز بودم 😐
ماما گفت احتمالا تا امشب یا فردا نینی میاد بغلت
منم ذذذذذووووق😍😍😍
خلاصه رفتم خونه و زنگ زدم به فیلمبردار ک آماده باشه کیک و هم سفارش داده بودم به دختر عمم هم گفتم برای بادکنک آرایی و دکور
خلاصه همه چی و آماده کرده بودم با ذوق زیاااددد
این مابین هم درد وحشتناک داشتم ولی نمیدونم چرا تحملم خیلییی بالا رفته بود
تو نینی سایت تاپیک زدم و گفتم که درد دارم و دهانه رحمم باز شده همه گفتن خطرناکه خونه موندن برو بیمارستان و فلان
رفتم دوباره دوش بگیرم که برم بیمارستان دیدم لباس زیرم خونیه ، ماما هم بهم گفته بود ممکنه بخاطر معاینه خونریزی بگیری
در همون حال که داشتم دوش میگرفتم یهو یه اب بی رنگ و داغ از بدنم خارج شد به دلم افتاد که کیسه آبم پاره شده
سریع آماده شدم با مامانم و مادرشوهرم و همسرم رفتیم بیمارستان ساعت ده و نیم شب رسیدیم
خلاصه دکتر گفت کیسه آبت پاره شد و ختم بارداری
موقع زایمان من دقیقا ۸ سانت و نیم باز شده بود دهانه رحمم
من از اون صبحش هیچی نمیتونستم بخورم انگاری اشتهام بسته شده بود ، ضعف شدید داشتم از فرط گشنگی نمیتونستم زور بزنم
یهو دیدم دکتر با آرنج افتاد رو شکمم هی با زور آرنجشو رو شکمم فشار میداد منم که جیغ میزدم از درد یهو انگار یه حسی اومده بود سراغم که انگار همه چیزایی ک تو شکمم بود میخواست بیاد بیرون یهو دختر نازم اومد تو دستای دکتر
ماما گذاشتش تو بغلم صورتش نوازش کردم ولی انقد فشارم افتاده بود و درد داشتم توان نداشتم نگهش دارم تو بغلم کلا شاید یک دقیقه بود رو بغلم ولی همون شد قشنگترین لحظه زندگیم 😍
بعدش هم دکتر چندتا ضربه زد رو شکمم و جفت اومد بیرون و کلیی لخته خون دیگه
زایمانم حدود ۴۰ دقیقه طول کشید و خلاصه بعد کلی درد و صبر رُز کوچولوی ما ساعت 00:14 مورخ 2 فروردین پا به جهان گشود 🥰
پن: اسمش برگرفته از اولین گلی هست که باباش برام خریده تو دوران دوستی مون 🤭