2777
2789


می‌خوام داستان زندگی خودم و بگم کاملا راست و بدون اینکه دروغ باشه از قبل نوشتم و آخرش اگه سوالی بود جواب میدم 

پدر و مادرم هم محلی و فامیل دور بودن پدرم مهندس و مادر معلم بود ، بنا به گفته خودشون تو سن کم و سنتی حوالی سال ۷۲ ازدواج کردن ، ازدواجی که کاش هیچ وقت انجام نمی شد، به محض ازدواج مشکلات قوم و خویشی که از قدیم وجود داشت سر باز کرد و ازدواج این دو نفر شد محل عقده گشایی خانواده ها ، خانواده مادری ام دختر خیلی براشون اهمیت نداشت ولی حرف مردم چرا ، همش به مادرم بخاطر حرف های مردم سرکوفت می زدن 

از طرفی پدر من دانشجو رشته مهندسی تهران بود و هنوز کار نداشت ، و خیلی مامانی بود ، کلا مادرش باید براش تصمیم می کرفت و کشته مرده مادرش و خانواده اش بود 

مادرم اول ازدواج مجبور شد خونه مادرشوهر بمونه ( البته خونه پدرم میشد و مادربزرگم توش زندگی می کرد چون پدربزرگم زود مرد ) و پدرم شهر دیگه بود ، مادرم خیلی اذیت بود هم از دست خانواده شوهر و هم از دست خانواده خودش

بچه یه چیزی تو دلم مونده نگم میترکم😍

جاریمو بعد مدت‌ها دیدم، انقدرررر لاغر شده بود که شوکه شدم! 😳

پرسیدم چی کار کرده تونسته اون لباس خوشگلشو بپوشه تازه دیدم همه چی هم می‌خوره!گفت با اپلیکیشن زیره "رژیم فستینگ "گرفته

عید نزدیکه و منم تصمیم گرفتم رژیم فستینگ بگیرم. سریع دانلود کردم و شروع کردم، تازه الان تخفیف خوب هم دارن! 🎉

شما هم می‌تونید با زدن روی این لینک شروع کنید

پدرم که یه بار میاد خونه بهش میگه که یا منو ببر یا من جدا میشم ، مادرم شده بود کلفت همه تو اون خونه و حامی هم نداشت ، پدرم دلش میسوزه و می‌ره تهران که خونه اجاره کنه و مادرم و ببره ، این وسط مادربزرگم خیر دار میشه و میگه منو تنها نزار خونه رو داری اجاره می‌کنی برای سه نفر بنویس ، من و خودت و زنت ...

بابامم بدون اجازه مادرم و بدون اینکه خبر داشته باشه خونه رو برای چهار نفر اجاره می‌کنه ، حتی اسم یه خواهر خودشو که تهران دانشجو بوده میاره 

مادرم می‌ره تهران و میبینه که بله خونه شده کاروان سرا ، مادر شوهرش میاد سی روز میمونه خونه اش ، خواهر شوهرش با دوستاش اینجا پاتوق می کنه و پدرمم هیچ اعتراضی نمی‌کرده و راضی بوده ...

بگم پدرم کار درست درمون نداشته و دانشجو بوده و پاره وقت کار می‌کرده ولی مادرم معلم بوده و خرج خونه رو می کشیده 

تا مادرم منو باردار میشه اون هم ناخواسته ، آنقدر مادرشوهرش بد بوده که مادرم نمیتونسته تو ماه رمضون از ترس مادرشوهرش غذا بخوره یواشکی میرفته تو حموم جایی غذا میخورده یا سرکار بوده غذا میخورده 

مادربزرگم می گفته زن باردار غذا بخوره بچه اش کافر میشه ، ولی وقتی دختر خودش باردار بوده بهترین غذاها رو می‌داده بهش 

خانواده مادری هم به مادرم سر میزدن و گاهی وسیله می بردن اما همش و همون خانواده پدرم مبخوردن و چیزی به مادرم نمی رسید 

به اصرار مادرم با یکم پس اندازی که داشتن یه پیکان می خرن که بابام شب ها بره مسافرکشی ولی قبلش بره گواهینامه بگیره ، هر چی مادرم میگه پدرم گوش نمیکنه و می‌ره بدون گواهی نامه مسافر کشی ، منم دنیا اومده بودم و فک کنم دو سالم بوده ، یه شب پدرم موقع مسافرکشی ۵۰ متری پل هوایی تو اتوبان فکر کنم ( دقیق نمی‌دونم ) داشته رد می شده ، پیرزنی از وسط خیابون میاد رد بشه که با یه ماشین دیگه تصادف می کنه و بعد میوفته جلوی ماشین بابام ، اون ماشین فرار می کنه و بابام اون پیرزن و می رسونه بیمارستان و چون گواهی نامه و بیمه نداشته بازداشت می شه ، پیرزن زنده میمونه ولی دیه سنگینی بریده می شه برای پدرم

پدرم هیچی نداشته و حالا با این تصادف صفر نه منفی شده

########

مادرم از اشناهای دور سند می گیره و این حین می فهمه که باز بارداره ، قرص می‌خورده اما انگار باردار شده ، خیلی سعی کرده سقط کنه اما دلش نیومده و نگهش داشت ، به زور پدرم و از زندان میاره بیرون و پدرم درس و نصف کاره ول می کنه می‌ره یه کارخونه سرکار 

خواهرم دنیا میاد اما با مشکل قلبی ، چند ماهی بیشتر زنده نمی مونه و میمیره و اینجا میشه حوالی سال ۷۸، من متولد ۷۶ بودم ، این تیر آخر برای مادرم بوده و تو افسردگی و مشکلات روحی غرق میشه 

از طرفی دیه سنگین بوده و نمی‌تونستن از پس اجاره تو تهران بربیان 

ما شمالی بودیم و مادرم انتقالی می گیره برای شمال اما یه شهر کوچیک غیر از اون جایی که بوده بهش انتقالی میدن و پدرم چون شمال کار پیدا نکرد تهدان موند 

منو مادرم برای چهار سال تنها تو شهر کوچیک تو یه خونه داغون که محله بدی هم بود زندگی کردیم 

مادرم مدیر یه مدرسه ای شد که خیلی داغون بود ، ولی من عاشقش بودم 

از سختی ها بگم پول نداشتیم که تاکسی بگیریم چون مادرم هر چی در می‌آورد خرج کرایه خونه و کمی خوراک و بقیه اش هم میداد به پدرم که دیه زودتر تسویه بشه 

( دیه پدرم و قسط بندی کرده بودن)

یادمه گاهی نون خشک و تو آب می‌زدیم و می‌خوردیم ، من هنوز زیر هفت سال بودم که شدم همدم مادرم ، مادرم مثل یه زن بزرگ با من درد و دل میکرد، گریه میکرد ، من سعی میکردم مراقبش باشم 

عاشق هر دو شون بودم هم پدرم و هم مادرم دلم میرقت دعوا میکردن اما دلم برای مادرم بیشتر می‌سوخت

پدرم که یه بار میاد خونه بهش میگه که یا منو ببر یا من جدا میشم ، مادرم شده بود کلفت همه تو اون خونه ...

مامانت از بابات بزرگتر بود؟

اگر بتوانم دلی را از شکستن بازدارم ‏بیهوده نزیسته‌ام.... ‏اگر بتوانم رنجی را بکاهم ‏یا دردی را مرهمی نهم ‏یا مرغکی رنجور را ‏به آشیانه بازگردانم ‏حاشا حاشا که بیهوده نزیسته‌ام...

آنقدر فقیر بودیم که یادمه مادرم یکبار مریض شد و از اداره وام فوری گرفت که بره دکتر 

که ما پول نفت نداشتیم تا خونه گرم شه و یادمه هفت تا لباس تنم میکرد تا مریض نشم 

پدرم هر وقت میومد بهمون سر بزنه موقع رفتنش من مریض میشدم از غصه ...

خدا خبر بده یه بنده خدایی برای پدرم تو استان خودمون کار درست کرد و پدرم بعد چهار سال برگشت پیش ما 

ولی باز هم مثل قبل عاشق مادرش ، مادری که تو این چند سال یادی ازش نکرد 

یادمه مادرم و مجبور می کرد احترام زوری بزاره، میومدن خونه مون مهمونی بهترین چیزا رو مادرم باید میژاشت 

حتی یادمه یه بار مادرم و مجبور کرد از صبح بره برای مادربزرگم حمالی کنه و چون نرفت با مادرم دعوا افتاد و مادرم و زد و بعد از خونه رفت بیرون 

مادرم خیلی افسرده بود ، دیدم رفت سراغ بشکه نفت که گوشه خونه بود و نفت و ریخت روش ، اومد کبریت رو بگیره من همش هفت سالم بود ، 

کبریت خونه رو گرفتم و فرار کردم آنقدر جیغ زدم که همه در و همسایه ریختن تو خونمون و پدرم رسید و مادرم و نجات دادن 

حقیقتا من برای اولین بار اونجا از ترس مردم ، از همونجا از ته دل نخندیدم 

ما هنوز وضع مون خوب نبود و همیشه بچه های فامیل مسخره ام می کردن، خیلی گوشه گیر بودم ولی عاشق درس و کتاب و حیوون ها ، جهشی درس می‌خواندم ، بیشتر از سنم می فهمیدم 

مادرم و دوستم می دونستم تا اینکه یه روز مرغی داشتم که مثل یه دوست دوسش داشتم ، عمه هام اومدن خونه مون و مادرم یخچالش خالی بود ، پدرم و مادرم تصمیم گرفتن مرغ و بکشن 

حقیقتا برای بار دوم اونجا مردم ...

ازشون بدم میومد که برای خانواده ای که آنقدر بد بودن اینکار و با حیوون من کردن

ارسال نظر شما


نظر خود را وارد نمایید ...

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792