آنقدر فقیر بودیم که یادمه مادرم یکبار مریض شد و از اداره وام فوری گرفت که بره دکتر
که ما پول نفت نداشتیم تا خونه گرم شه و یادمه هفت تا لباس تنم میکرد تا مریض نشم
پدرم هر وقت میومد بهمون سر بزنه موقع رفتنش من مریض میشدم از غصه ...
خدا خبر بده یه بنده خدایی برای پدرم تو استان خودمون کار درست کرد و پدرم بعد چهار سال برگشت پیش ما
ولی باز هم مثل قبل عاشق مادرش ، مادری که تو این چند سال یادی ازش نکرد
یادمه مادرم و مجبور می کرد احترام زوری بزاره، میومدن خونه مون مهمونی بهترین چیزا رو مادرم باید میژاشت
حتی یادمه یه بار مادرم و مجبور کرد از صبح بره برای مادربزرگم حمالی کنه و چون نرفت با مادرم دعوا افتاد و مادرم و زد و بعد از خونه رفت بیرون
مادرم خیلی افسرده بود ، دیدم رفت سراغ بشکه نفت که گوشه خونه بود و نفت و ریخت روش ، اومد کبریت رو بگیره من همش هفت سالم بود ،
کبریت خونه رو گرفتم و فرار کردم آنقدر جیغ زدم که همه در و همسایه ریختن تو خونمون و پدرم رسید و مادرم و نجات دادن
حقیقتا من برای اولین بار اونجا از ترس مردم ، از همونجا از ته دل نخندیدم
ما هنوز وضع مون خوب نبود و همیشه بچه های فامیل مسخره ام می کردن، خیلی گوشه گیر بودم ولی عاشق درس و کتاب و حیوون ها ، جهشی درس میخواندم ، بیشتر از سنم می فهمیدم
مادرم و دوستم می دونستم تا اینکه یه روز مرغی داشتم که مثل یه دوست دوسش داشتم ، عمه هام اومدن خونه مون و مادرم یخچالش خالی بود ، پدرم و مادرم تصمیم گرفتن مرغ و بکشن
حقیقتا برای بار دوم اونجا مردم ...
ازشون بدم میومد که برای خانواده ای که آنقدر بد بودن اینکار و با حیوون من کردن