خآنکادر همسرم تا ۴ سال دیگم عروسی نمیگیرن.
حالا ک مریض شدم و میدونن نمیتونم عروسی یبگیرم ا قصد میگن ما آماده ایم .
من ۱۶ سالم بود و مدرسه بودم. خواهر شوهرام هی میومدن مادرم میگقت ن . یه روز دیدیم ک آر مدرسه داشتم میومدم ۱۰۰ نفر جمع شدن با سا و آواز دارن میرن خونمون. ما توروستاییم .
روستا هم هه فکر میکنن ساز و آواز و هدیه و گل و نبات و واینا حتما بله و دادیم.
ما ب همه گفتیم آقا ما بله ندادیم. کسی باور نمیکرد. فردای ساز و آواز دوباره همینکار تکرار و چادر حلقه و.. من گفتم ن برن.
تا ۲۰ سالگی ک مدرک لیسانس ۳ ساله تونستم بگیرم ..
یهو اومدن خاستگاری و گفتم ن پدرمادرم گفتن بیا بشین کار دیگ تمام باید عقد کنین ، اسمت الان روشه. گفتم ن من ک عقد نکردم
.
خانوادم گفتن ما تورکستان ابرو داریم آبروی ما رو نبر . منم ازدواج کردم .چون فکر میکردن دست خوردشم یعنی عقدشم. عقد کردیم تا ۶ ماه ماهی یکبار میدیدمش. دوستش نداشتم. بعد از یکسال ک گذشت گفتم عروسی بگیرین خانکاوم میگن زشته دختر تو روستا زیاد تو عقد بشینه. ۴ سال اونور . ۱سالم عقد ۵ سال.
گفتن ن تازه عقد کردین سنی نداری..
تا الان کش دادن ک ۲۷ سالم شد .
این ۷ سالی هم کلی منو ازا و ادیت کردن زبونی کتکی بیگاری کشیدن و....حرص دادن