عکس میزارم
همسایمون و شوهرش و با خواهر همسایه شوهرش و مادرشون و برادر همسایه اومده بودن اثاث کشی میکردن تازه اومدن اینجا ما هم دیدیم خسته ان گفتیم بیان بشینن پایتخت دیدیم با هم اول معذب بودن زیادم بودن بزور اوردیمشون هلاک شده بودن
یک ساعت از قیافه این بیشعور گفتن زدن به تخته بعد گفتن به من شما هم چقدر چشمات درشته همینجوری گفتن که من ضایع نشم
ولی اونطرف شوهرم برگشت گفت معمولیه چشماش
گفتن نه فلان خیلی قشنگه اشغال گفت مثل چینیاست شیر مادر نخوردی تو شیر سگ خوردی
چقدر ناراحت شدم میخواستم برم بیرون پوشیده بودم اینقدر جلو خودم گرفته بودم ناراحت نباشم😭😭
الان ناراحت نیستم ولی لجم گرفته از طرفی نمیخوام زهر کنم امروزو میخوایم بریم روستا