ینی علط کنممممممم با جد و آبادم اگه من اینسری با کسی بیام سفر
دیگه با کسی بهشتم نمیرممممممممم
با یکی از دوستای خانواوگیمون اومدیم سفر ، دوست شوهرمه
هم خودش هم خانمش ادمای محترمین،مام باهاشون راحتیم ، ولی اعصاب و حوصله یه سری چیزارو ندارن یه یچه هم دارن
مام ۲نفریم
ماشینشون بزرگه شاسیه، ما خودمون ماشین داشتیم ، اصرار اصرار که بیاین امسال باهم بریم سفر ، با ماشین ما نزاشت ماشین خودمونو بیاریم
تو راه اومدیم، دوست شوهرم رو ماشینش حساسه، همش میگه کفشاتون گلی نباشه ، اشعال نریزید ، یه دستمال دستشه و پاک میکنه
مام رعایت میکنیم خدایی
تو راه داریم میریم میخوایم توت فرنگی بخریم میگه نمیخواد بابا، میخوایم بستنی بخوریم میگه نمیخواد
کوفتتتتتتتتتت و نمیخواد
کرم مرطوب کنندمو یادم رفت بیارم ، وسط راه فهمیدم نیاوردم میگم اگه میشه بریم داروخونه این کرممو بگیرم ، گفتم و خودمم شنیدم
حالم بهم خورد
یه بارم رفته بودیم
به شوهرم گفتم نریما، گوش نکرد
گقت تنهایی مزه نمیده، منم قبول کردم
اینا در حد همون پیکنیک رفتن و رفت و اند خانگی خوبن
هرسری با هررررکی رفتیم سفر یه مسئله ای پیش اومده
چه فامیل چه دوست و آشنا
اینو دوستانه بهتون میگم با هیچچچچچ کس و هیچچچچ کس سفر نرید
امروز یه مرکز خرید وسط جاده بود ، سر جمع ۳تا مغازه یود تازه تاسیس یود سوت و کور ، نزدیک ۲ساااااعت چسبیده بودن به اون ۳تا مغازه توش ، اصرار داشتن همههههههه چیز بخرن
بدترین قسمتش اوارگیشه
هررررشهری میرسیم باید اول بگردیم دنبال جا
دیشب تو چادر خوابیده بودیم تو پارک چون چا نبود
الانم ۳ساعته دنبال جاییم، همهههههه جا پره
اومدیم بندر عباس
عین آواره ها شدیم
حالم دیگه داره بهم میخوره
تا اینکه بلخره یه کمپ پیدا کردیم اومدیم چادر زدیم
برای اولین بار آرزو کردم ایکاش سفر نیومده بودم ، منی که اگه یه سال عید نمیرفتم سفر دلم میگرفت، با همین شرایط قبلا میرفتیم سفر ولی نمیدونم چرا دیگه زندگی بهم مزه نمیده
خونه های اطراف نگاه میکنم چراغاشون روشنه، تو دلم میگم خوش به حالشون تو خونه جای گرم و نرم هستن
حالا روزی که راه نیفتاده بودیم ، چند تا از همسایه هامون داشتن حرکت میکردن پیش خودم گفتم خوش به حالشون دارن میرن سفر 🥲
در سال همین یه بار سفر هست
واقعا مشکل از چیه ؟ چرا قدر هرچیزی که داریم نمیدونیم ، همش تمرکزمون رو نداشته هاست؟؟؟؟