ما باهم هفته قبل حرف زدیم ک فلان قدر به خاهرشوهرم بدیم بعد رفتیم جلو درخونشون خودش پول و گذاشته بود تو پاکتا بعد روی پاکتو بد نوشت ی پاکت دیگه برداشتم نوشتم گفتم پول و بده بزارم توش نمیداد قابمکی انگار میخاست عوض کنه نبینم بعد دیدم گفتم چرا اینجوری گذاشتی گفت داداشم گفته من انقدر میزارم توام انقدر بزار حق نداشتم ناراحت بشم
بعد این خاهرشوهرم تو اینجا ک غریبم رفتم عمل کردم مادرمم پیشم نبود نیومد ملاقات ی ابم دستم بده
بعد ی حس بد گرفتم انگار شوهرم ب حرفتی من ارزش قائل نیست رفت شیرینی هم خرید بااینکه گفتم لزومی نداره ک داری پول عیدی میدی هم به دختر ازدواج کردش هم به نوه هاش هم دختر تو خونش ولی اصلا قبول نکرد حرفمو