عقد داداشم یکماه پیش بود
نیومد
گفت بابات هست من نمیا
مامانم سه بار باهاش صحبت کرد
شوهر خاله م باهاش صحبت کرده بود بازم نیومد
بعد محضر مامانم منو رسوند خونه پدر شوهرم دخترم خواب بود بخاطر بارداریم بغلش نمیکنم پنج سالشه بزرگه وقتی اومد مامانم سرسنگین جوابشو داد اینم افتاد سر لج
تا این هفته ما هر هفته پنجشنبه عصر تا جمعه میریم خونه پدرش شب میمونیم منم کمرم درده روز قبلش بحثمون شده بود بهش گفتم من سه ساله خونه پدرت شبا میام میمونم توهم درکم کن وقتی من اینقدر بهت احترام میزارم گیر نده ب خانواده گفت خوب نیا منم پنجشنبه شد گفتم شب نمیمونیم کمرم درده آماده شدم لباس برای شب برنداشتم گفت بردارین من نمیتونم برم دوبار شب برگردم
گفتم من نمیمونم اذیت میشم
بحثمون شدت گرفت گفت آرزوی دیدن پدر و مادرت ب دلت میزارم گفتم کسی نیستی ک بتونی
گفت زنگ بزن مامان بابات ک برات عزیزن بیان دنبالت من حلوش زنگ زدم بیاین دنبالم
تا اونم رفته زنگ زده خانواده. شک خانمم سر این موضوع زنگ زده ب خانواده ش مامانش هم زنگ زده ب مامانم ک نرید دنبالش خودم میزم مامانم بهم گفت گفتم بیاید
بعد بامامانم اینا رفتم خونه باباش اونم اومد صحبت کردیم منم ب احترام خانواده ش برگشتم ک مامانش گفت هروقت خواستی ب پدر شوهرت بگو اون میبرت کاری ب شوهرت نداشته باش دیدم مامانش خیلی ناراحته پشتمه و اینا موندم
حالااااااا بهونه حدیدش اینه ک تو چرا زنگ زدی مامانت، اومده دنبالت،نباید میومد باید میگفت بشین سر زندگیت
منم گفت بی صاحب نیستم ک زنگ بزنم بگم بیاید دنبالم اونا بگن برامون مهم نیستی
مامانمم نبردتم جایی منو برده خونه بابات
میگه مامانم بهش گفته بوده
حالا لج کرده
دارم روانی میشم بخدااا
دعا کنی. تقاص کاراشو پس بده
اینقد چیزا سرم آورده اینقدر از دستش کشیدم ک بعضی وقتا میگم خدایا فلجش کن ک محتاحم بشه لالش کن نتونه حرف بزنه اونوقت من تاوان همشو ازش بگیرم شاید دلم خنک بشه
همینطور ک منو کرده بازیچه دستش
همینطور عذاب بکشه