ما خیلی همو دوست داریم و خیلی سازش داریم ، هدفمون ازدواج بود اما مامانش چون هم زبون و هم شهری نیستیم فکر میکنه من دختر خوبی نیستم
خیلی سختی کشیدیم ، خیلی مامانش اذیت کرد و مخالفت کرد اینم همش به من میگفت همه کار میکنم تا تو رو تو زندگیم داشته باشم
چند روز پیش یهو تغییر کرد و گفت با اینکه دلم باهاته اما برامون بهتره تموم کنیم 🙃 رفت
دیروز پیام داد از حال و روزش گفت ، اون از من حالش بدتره
اون روز که کات کردیم از یسری طرایق متوجه شدم مامانش دعای سردی بینمون گرفته 😭 اون خودش دختر دااره چجوری نمیترسه؟ پسرش ذره ذره جلو چشماش داره آب میشه چرا دلش نمیسوزه؟
من چه کنم 🥲🙃
این دعای سردی چجوری اثرش میره؟