2777
2789

بعد اون وضع مالی مون خوب شد ولی پدر و مادرم سخت گیر و پر از تروما بودن 

یادمه من عاشق مداد نوکی بودم اما مادرم می‌گفت دست خطت بد میشه، تا یه روز یه مداد نوکی جایزه گرفتم یه نوک توش بود ، مادرمم میدونست وقتی تموم شد از دوستم تو مدرسه یه نوک قرض گرفتم که بتونم باز از مداد نوکی استفاده کنم اما مادرم فهمید و اون شب من کتک خوردم 

باور کنید برای همچین چیزی ساده ای 

یاد گرفته بودم ساکت باشم و از همه کس و همه چیز عصبانی 

به بهانه های مختلف کتک می‌خورم ، اگه تو امتحان ۱۹/۷۵ میشدم اگه تو مدرسه دعوام میشد 

خواهرم سال ۸۵ و برادرم سال ۸۷ دنیا اومدن , به خودم قول دادم براشون کسی باشم که پدر و مادرم برای من نبودن 

پدر و مادرم از لحاظ خورد و خوراک و کتاب هیچ کم و کسری نمیزاشتن و همیشه منت اش رو سر من بود و من همیشه عذاب وجدان داشتم که بچه بدی هستم 

بچه یه چیزی تو دلم مونده نگم میترکم😍

جاریمو بعد مدت‌ها دیدم، انقدرررر لاغر شده بود که شوکه شدم! 😳

پرسیدم چی کار کرده تونسته اون لباس خوشگلشو بپوشه تازه دیدم همه چی هم می‌خوره!گفت با اپلیکیشن زیره "رژیم فستینگ "گرفته

عید نزدیکه و منم تصمیم گرفتم رژیم فستینگ بگیرم. سریع دانلود کردم و شروع کردم، تازه الان تخفیف خوب هم دارن! 🎉

شما هم می‌تونید با زدن روی این لینک شروع کنید

نه عزیزم هم سن بودن

اخه میگی مامانت معلم بود بابات تازه دانشجو...

اگر بتوانم دلی را از شکستن بازدارم ‏بیهوده نزیسته‌ام.... ‏اگر بتوانم رنجی را بکاهم ‏یا دردی را مرهمی نهم ‏یا مرغکی رنجور را ‏به آشیانه بازگردانم ‏حاشا حاشا که بیهوده نزیسته‌ام...

حوالی ۱۲ سالگی مادرم تابستون ها باید می‌رفت مدرسه من دو تا بچه رو خونه نگه میداشتم بچه زیر یک سال و بچه دو سال و نیمه ، نهار می پختم و خونه مرتب می کردم 

مادرم گوشی شو برای من خونه میژاشت و من یواشکی به دوستام زنگ میزدم 

یادمه پدرم فهمبد و سرش کتک خوردم دلیلش این بود که می‌گفت فلان دوستت برادر دو قلو داره و ....

یادمه یه بار داشتم تکالیف ریاضی حل میکردم و اشتباه حل کردم و فامیل های مادرم خونه ما بودن 

من و جلوی اون ها گرفت زیر مشت و لگد که چرا بلد نیستم 

آنقدر کتک خوردم که مریض شدم بعدش ....

حتی روزی که تو سوم راهنمایی پریود شدم از مادرم کتک خوردم و سرکوفت شنیدم ، می‌گفت زود بود لابد چشم و گوشت باز شده 

یادمه موهای پام و اصلاح کردم دبیرستان کتک خوردم 

بدتر از همه روزی بود که یه پسرخاله خود شیفته داشتم و از من خوشش میومد ، میدونست من چه روزهایی کلاس زبان میرم و گوشی مادرم دستمه ، مراحمی زنگ میزد و بهم نمی‌گفت 

منم به مادرم میگفتم و به روی خودش نیاورد ، تا اینکه یه روز پدرم خونه بود گوشی رو برداشت و بست فحش و حتی قبل اینکه بره پرینت بگیره منو آنقدر با کمربند زد که سیاه و کبود شدم 

۱۴ سالم بود همش ، بیخود کتک می‌خوردم برای کاری که نکرده بودم ، منو حبس کرد تو خونه ، مثل حیوون بهم غذا میداد می‌گفت سر سفره نشین 

مادرم می‌گفت لابد تو کرم ریختی که خواهر زاده ام اینکار و کرد 

از همه مهمونی فامیلی ها خودم و کشیدک کنار ، چند بار قرص خوردم که بمیرم اما خب کسی با این چیزا نمی می‌ره من خب بچه بودم و نمی‌فهمیدم افسردگی ام عمیق و عمیق تر شد

نزدیک کنکور برای تراز قلم چی کتک می‌خوردم فحش می شنیدم ، مسخره می شدم 

مخصوصا یه دختر عمه داشتم که همسن من بود و اپن تیزهوشان بود و من دولتی ( نمونه دولتی قبول شدم اما پدرم منو نفرستاد می‌گفت دوره بچه از راه بدر میشه ) 

من ریاضی می‌خوندم عاشق ریاضی بودم ، کنکور دادیم 

من سال اول مهندسی برق نوشیروانی بابل قبول شدم ولی دختر عمه ام هیچ جا و ...

خیلی مسخره ام میکرد دختر عمه ام بهم می‌گفت تو زشت و‌خنگی و من فقط نگاش میکردم 

تو فامیل بخاطر لاغر بودنم بهم می‌گفتن به زبون محلی بچه موش ، ....

رفتم دانشگاه با لباس های زشت و سبیل و موی دست ...

اعتماد بنفس مو از دست دادم درسم افت کرد 

یادمه پدرم میومد دانشگاه یواشکی زاغ سیاه منو چوب می زد 

لباس هامو پدرم باید انتخاب می‌کرد من حق نظر دادن نداشتم ، اگه صف تاکسی شلوغ بود من ده دقیقه دیر می رسیدم مادرم بهم می‌گفت که پسرخاله آن راست میگه تو ج نده ای ....

درسم افت کرد و ترم دوم دو تا درس و افتادم البته عمومی بودن 

پدرم اومد دانشگاه و هیچ وقت یادم نمیره جلوی مدیر گروه آبروی منو برد عین بچه مدرسه ای 

و اون روز برای بار سوم مردم ....

تصمیم گرفتم درس بخونم تا برای همیشه از پیش شون برم 

آنقدر فقیر بودیم که یادمه مادرم یکبار مریض شد و از اداره وام فوری گرفت که بره دکتر که ما پول نفت ندا ...

فهمیدم که افکار احمقانه و بدبختی کشیدن از شوهر ربطی به بی سوادی یا باسوادی،شاغل یا خونه دار بودن نداره🥲

اگر بتوانم دلی را از شکستن بازدارم ‏بیهوده نزیسته‌ام.... ‏اگر بتوانم رنجی را بکاهم ‏یا دردی را مرهمی نهم ‏یا مرغکی رنجور را ‏به آشیانه بازگردانم ‏حاشا حاشا که بیهوده نزیسته‌ام...

بابام درساش و میوفتاد خیلی وقت ها

بعدش مهندس شد یا کلا ول کرد؟

اگر بتوانم دلی را از شکستن بازدارم ‏بیهوده نزیسته‌ام.... ‏اگر بتوانم رنجی را بکاهم ‏یا دردی را مرهمی نهم ‏یا مرغکی رنجور را ‏به آشیانه بازگردانم ‏حاشا حاشا که بیهوده نزیسته‌ام...

ترم بعد خیلی درس خوندم و خدا همسر مو سر راهم قرار داد ، ( مرد عالی نیست معمولی بود ) ما با هم آشنا شدیم اما تلفنی بیشتر ... چون می ترسیدم 

ارشد همون سال اول دانشگاه تهران قبول شدم ، خیلی خوشحال بودم ، رفتم تهران و شاید باورتون نشه ابن سال ۹۷ بوده و من همچنان سبیل داشتم ببینید چقدر مسخره می شدم ، پدرم از لحاظ خورد و خوراک می رسید ولی از بقیه نظر ها خسیس بود 

از لباس های زنونه بدش میومد یادمه مادرم دامن خرید قسطی که تو خونه بپوشه پدرم کاری کرد که مادرم دامن نو رو تیکه تیکه کرد با گریه و انداخت سطل اشغال 

پدرم میخواست من با پسرعموی مفت خورم ازدواج کنم و مادرم میخواست با پسرخاله لوسم ازدواج کنم 

خواستگارهایی هم که برام میومد همه خانواده های مشکل دار و درب و داغون ....

من تن به ازدواج نمی‌دادم و با همسرم دوست بودم ، یادمه گاهی آنقدر از مشکلات خسته میشدم که تو حیاط خوابگاه تا صبح گریه می کردم 

همسرم تازه کار پیدا کرده بود و داشت ماشین می خرید و پس انداز تا بیاد جلو 

اواخر ارشدم سال ۹۹ پدرم تحت تاثیر حرف های مادربزرگم تصمیم گرفت که من با پسرعموم ازدواج کنم و خیلی بهم فشار می‌آورد و منم نمیومدم خونه ، نزدیک دفاعم بود 

گاهی پدرم زنگ میزد و پشت هم نیم ساعت بهم فحش ناموسی میداد و من فقط گوش میکردم 

پدرم همون پول تو جیبی ناچیزمم قطع کرد و من بی پول موندم ، همسرم دستش خالی بود ولی ماهی یه مبلغی میزد ولی کم بود ، دم دفاعم بود و خرج داشتم ، زمان کرونا هم بود 

رفتم سرکار یادمه اولین دریافتی ام ۱۲۰ هزار تومن بود ، رفتم برای خودم وسیله خریدم و با ذوق نشستم خوردم 

بعد دفاعم مستقیم دکترا قبول شدم با استعداد درخشان همون دانشگاه تهران ، اما کرونا اومد و مجبور شدم برگردم خونه و کلاس ها مجازی بود

از همه مهمونی فامیلی ها خودم و کشیدک کنار ، چند بار قرص خوردم که بمیرم اما خب کسی با این چیزا نمی می ...

وای بابات مثلا مهندسی دانشگاه تهران میخوند خیر سرش

اون کارای ابرو برانه چی بود میکرد😐😐😐

اگر بتوانم دلی را از شکستن بازدارم ‏بیهوده نزیسته‌ام.... ‏اگر بتوانم رنجی را بکاهم ‏یا دردی را مرهمی نهم ‏یا مرغکی رنجور را ‏به آشیانه بازگردانم ‏حاشا حاشا که بیهوده نزیسته‌ام...

ارسال نظر شما


نظر خود را وارد نمایید ...

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792