از همه مهمونی فامیلی ها خودم و کشیدک کنار ، چند بار قرص خوردم که بمیرم اما خب کسی با این چیزا نمی میره من خب بچه بودم و نمیفهمیدم افسردگی ام عمیق و عمیق تر شد
نزدیک کنکور برای تراز قلم چی کتک میخوردم فحش می شنیدم ، مسخره می شدم
مخصوصا یه دختر عمه داشتم که همسن من بود و اپن تیزهوشان بود و من دولتی ( نمونه دولتی قبول شدم اما پدرم منو نفرستاد میگفت دوره بچه از راه بدر میشه )
من ریاضی میخوندم عاشق ریاضی بودم ، کنکور دادیم
من سال اول مهندسی برق نوشیروانی بابل قبول شدم ولی دختر عمه ام هیچ جا و ...
خیلی مسخره ام میکرد دختر عمه ام بهم میگفت تو زشت وخنگی و من فقط نگاش میکردم
تو فامیل بخاطر لاغر بودنم بهم میگفتن به زبون محلی بچه موش ، ....
رفتم دانشگاه با لباس های زشت و سبیل و موی دست ...
اعتماد بنفس مو از دست دادم درسم افت کرد
یادمه پدرم میومد دانشگاه یواشکی زاغ سیاه منو چوب می زد
لباس هامو پدرم باید انتخاب میکرد من حق نظر دادن نداشتم ، اگه صف تاکسی شلوغ بود من ده دقیقه دیر می رسیدم مادرم بهم میگفت که پسرخاله آن راست میگه تو ج نده ای ....
درسم افت کرد و ترم دوم دو تا درس و افتادم البته عمومی بودن
پدرم اومد دانشگاه و هیچ وقت یادم نمیره جلوی مدیر گروه آبروی منو برد عین بچه مدرسه ای
و اون روز برای بار سوم مردم ....
تصمیم گرفتم درس بخونم تا برای همیشه از پیش شون برم