دیشب ساعت 11با پارتنرم تلفنی حرف میزدیم
گفت میخام برم یکم وسیله بگیرم اومدم بهت زنگ میزنم
ساعت یک ونیم شدو نزد، تو ی این دوساعت من بهش سه بار زنک زده بودم بعد پیام داد برم خونه بهت زنگ میزنم
من خنگم منتظر تا ساعت 3نزد که نزد به خودم گفتم کاشکی. همون موقع که پیام داد زنگ میزدم مجبور میشد جواب بده، تا صبح مثل چی بیدار موندمو گریه کردم.
اقا یه بار ساعت یک به من زنگ زده خواب بودم جواب ندادم
پیام داده، دخترم، قشنگم، عزیزم زندگیم و.... هفت تا
اخرشم نوشته صبحت بخیر
منم بهش زنگ زدم یکم پیش
سلام کرد بعد گفتم نمیخای کار دیشب تو توضیح بدی
گفت توضیح؟ کدوم کار
بعدش گفت اها مگه قراره من همیشه بتونم جواب تورو بدم
اخرشم گفت میدونی من رو کوه بودم و هرجا رو موتور بودم جواب. تو دادم پررو شدی
منم گفتم دیگه نمیخام بهم توجه کنی به نادیده گرفتن هات عادت کردم
دیگه هم نمیگم چرا زنگ نمیزنی به این انتظارات هم عادت کردم.
ساکت بود، بعدش گفت فکر نکن چون ساکتم حق باتوعه خستم
بعدشم گفت برم دوش بگیرم میام گفتم باشه و خدافظی کردیم. واقعا از حرفش که گفت مگه قراره همیشه جواب تو بدم یه حس بدی گرفتم