یه سالی هست مثل هم خونه هستیم(دلیلی نگفت فقط میگه از اول نمیخواستمت بخاطر خانوادم ازدواج کردم )
من چه گناهی داشتم
یه روز قبل عید بحث کرد و گفت نمیخوامت
گفت بی کس و کاری تا الان موندی (بابام فوت شده)هر کی بود میرفت گفت یا همینجور ادامه بده یه روز میدم بیرون بزننت که اینو گفت گفتم طلاق بده میرم
یه پسر ۹ ساله دارم بدون اون نمیتونم
گفت مهریه نفقه اجرت المثل ببخش یه ۶۰ گرم طلا دارم ۳۰ گرمشو میخواد حضانت پسرمون بده
سخته برام طلاق خیلی با سختی زندگی کردم همیشه باسیلی صورتمو سرخ نگه داشتم آبروداری کردم ولی یه نفر نمیتونه زندگی رو نگه داره نمیخوادم دیگه زور نیست دیگه نمیتونم نه محبتی میبینم نه احترامی همیشه به خانواده ام مرده و زنده فحاشی میکنه الانم که تحدید
میخوام هر چی خواست بدم دیگه قلبم توانشو نداره همش درد دارم نیتروژل میخورم
روند طلاق توافقی رو میگین
میتونم همزمان حضانت بگیرم اینارو بدم
میگم سرم کلاه نره
همه چی ببخشم حضانتم نده