جریان تاپیک قبلم داره از درون داغونم میکنه به حدی که دارم سکته میکنم .مامانم توی هر بحثی حتی اگر بابام منو بکشه هم پشت شوهرشه اعتقاد داره بچه میره پی زندگیش این شوهره که میمونه!!!
هیچ خواهری ندارم با دوستامم نمیحوام درددل کنم ابروم پیششون بره و اصرار زندکیم رو بفهمن.
یه زن عمو دارم حیلی راز دار هست و خیلی منطقیه دلم میحواد فردا برم پیشش و درددل کنم اگر هیجا حرف نزنم سرطان میگیرم.
نگید برو پیش روان شناس که انقدر هزینش زیاده منم زیر چک و قرض و وام هستم.
خدایا دلم میخواد پیش یکی حرف بزنم گریه کنم یکی بگه حق با توعه تو حق داری.
بارها با مامانم دردل کردم تهش همش گفته اون بابانه بکشت هم حق داره گردنت انقدر شوهر پرستی کرده که بارها خودگشی کردم
الانم میدونه منه دخترش تو چه حال روحی هستم رفته چسبیده به شوهرش نمیاد بگه دخترم حرف بزن سبک بشی