خیلی خیلی بهش پول و طلا داده بودم سالها
دیگه عادت کرده بود
یه زمینی بهش معرفی شد خیلی خوش قیمت بود دوباره آمد سراغم
این بار مقاومت کردم اونم خیلی چشمش به زمین بود
این بار گفتم هرکاری کنی نمیدم مگر این که زمین رو به اسم من کنی البته پول منم به اندازه کل زمین نبود نصفش هم نبود ولی دیگه ایشون کارش گیر من بود
خلاصه که مجبور شد سه دانگ از زمین رو به اسم من بزنه بعد بهش پول دادم همون محضر پول دادم