مادر من افسردست
پدربزرگم یه ادم خودشیفته بی اعصاب و خشک بوده که دختراشو بدون رضایتشون شوهر داده رسما عشق مشق تو خانواده هیچی ندیدن
فقط چندتا از پسراش درست و درمون تربیت شدن ولی همه دختراش درگیر افسردگی و بیماری های روحین چون باهم نمیسازن یکی از داماداش که کلا گذاشته رفته هیچی مامان و بابای منم فقط باهم زندگی میکنن نه عشقی بینشونه نه محبتی نه یه کلام خوبی
من خودم بابد بختی دارم دست و پنجه نرم میکنم که حالمو خوب کنم خودمو از افسردگی و اضطراب نجات بدم
ولی خب یا خواهرم تنش درست میکنه یا پدرم یا مادرم
مادرم بشدت ادم جوشی و زودرنجیه که کافیه یه کار کوچیک بکنی شروع کنه ترشرویی و بداخلاقی و گریه زاری و قهر
حالا من سعی میکنم درکش کنم هی میگم خب تقصیر خودش نیست نه عشقی دیده نه محبتی نه حمایتی مادر بزرگم که درگیر بدبختی و سروکله زدن باشوهر روانیش بوده اونم افسردگی داشته احتمالا انقدر که بی احترامی و تحقیر شنیده از شوهرش مامانمم همینطور کتک و بی احترامی و تحقیر و درنهایت یه شوهری که نمیخواسته و زندگی بدون عشق
پدرمم اوضاع خانوادش از این بهتر نبوده
الان یه مسئله ای پیش اومد مامانم باصدای بلند های های شروع کردن زار زدن و گریه کردن بابام محل نداد اصلا تازه داشت اخبار میدید صدای اخبارو بلند کرد🤦🏻♀️
هی تا میام دوباره از اول شروع کنم همه چی بدترو خرابتر میشه نه هدفی برام مونده نه انگیزه ای اصلا نمیدونم هدف چی هست
انقدر بامادرم حرف زدم،ولی خب حدود ۵۰ساله داره لاهمین رویه زندگی میکنه چجوری میتونه تغیرکنه🤦🏻♀️
ولی اخه خب من چه گناهی کردم
انقد دوست داشتم مثل اکثر دخترا دنبال هدفم برم حالم خوبباشه روابط خوب داشته باشم پدر مادر پایه ولی دریغ
بخداکه پول مسئله ای نیست برام
کاش حداقل تویه خانواده نسبتا اروم و بدون تنش دنیا میومدم و بزرگ میشدم🤦🏻♀️😪