سلام بچه ها من ۴ ساله توعقدم وهمسرم همون سال اول شکست مالی بدی خورد وتایم طولانی عقدمون بخاطر نبود شرایط مالی خوب بوده
بعد الان قراره توهمین سال برام عروسی بگیرن
بعد همسر من خیلی ازمسائل رو پیش ما افتاده میدونه وکلا به من نمیگه مثلا همین تصمیم عروسی گرفتنمونو خود همسرم بهم نگفت جلسه گذاشته بودن بعد از سه روز یه شخص دیگه به من گفت که جلسه گذاشتن وتوافق شده که عروسی تواین سال گرفته بشه
حالا من ازقبل به همسرم گفتم حنابندون نمیخوام چون هم شرایط مالیش خوب نیست وهم حیفم میومد پولمو صرف رسم ورسومات وبرای یه شب کنم
وتوجهیزیه ام لباسشویی نداشتم وکلا رسم جهیزیه نداریم وکلا قدیما همه چیز با داماد بوده الان به دلبخواه هرکی یه سری وسایل میگیره که ماهم همین کارو کردیم بعد شرایط مالی پدر منم خیلی اوکی نیست پولدار نیست پدرم فک کنم شرایط رو گفتم،همسرمم قبول کرد که لباسشویی بخره اولش ولی بعد زد زیرش وبا حرفای من دوباره قرار شد بگیره
حالا از امروز بگم
رفته بودیم مهمونی فامیلیم ویکی از بزرگترامون ازمون راجب مسائل عروسی پرسید که همسرم گفت حنابندون نداریم ومنم گفتم درعوضش یه شرط دیگه دارم که لباسشویی هست
اینم بگم مادر من زیادراضی نیست به حنابندون نگرفتن
بعد فامیلام باهام حرف زدن که کوتاه بیام تواین شرایط مالی وبه جیب شوهرم نگاه کنم ونخوام لباسشویی رو وحرفاشون هم منطقی بود ولی ازاونجایی که همسرم یه سری اشتباهات مالی توسالای اول کرد ومن چوبشو خوردم وخیلی سختی کشیدم خیلی دلم گرفت که همسرمم ازخدا خواسته با فامیل همراه شد که منو منصرف کنه از خرید ماشین وگفت ۶ ماه بعد یا یه سال بعد برات میخرم
اصن خیلی به هم ریختم نمیدونم چرا به شدت حالم بده ازسرشب همش دارم گریه میکنم ولی دلیلشم نمیدونم حرفا منطقی بود ولی به وعده وعید اعتمادی ندارم
کلا یا من حرف زدن بلد نیستم یا همسرم تو خلوت خودمونم حرفی که میزنم رو میپیپونه وهمش میگه باشه برا وقت دیگه
خیلی دلم گرفته وناراحتم حتی همین الانم دارم گریه میکنم بخاطر نادیده گرفتن من توسط همسرم که یه بار نگفت چشم هرچی تو دوست داشته باشی همه هی گفتن به جیبت نگاه کن
الانم باید ازخواسته هام بزنم که همسرم بدهی ها وقسطاشو بده یه بار دل به دل من نمیده