اومدیم شهرستان داداشم و مامانم اینجا بودن
بعد بابام انقدر ذوق داشت داداشمو ببینه همیشه اینطوریه ها
دوچرخشو درست کرد آورد براش
ولی توی راه همش عصبی بود،سر کوچک تربن چیزا داد میزد سرم یا حتی چند بار دستشو آورد بالا ک بزنه☹️
بعد مثلا میخواست از دلم در بیاره لپمو میکشید یا دماغمو
تا رسیدیم بغض داشتم
هیچ وقت اونقدر ک برای داداشم ذوق داره و هر چی بگه میگه چشم برای من اینطوری نبود
از در اومدیم داخل بلند بلند میگفت پسر بابا کجاست بیا دردت بجونم یهو داداشم نبود ناراحت شد رفت دوچرخشو شست🤦🏻♀️
بابای من ک زورش میاد ی لیوان جا به جا کنه رفت دوچرخه رو شست این خیلی عجیب بود
نگید بچه ای و الکی گیر میدی چون واقعا سر کوچکترین چیزا دست روم بلند میکنه
تو ماشین سر اینکه گفتم بدم میاد پوست تخمه میندازی بیرون پلاستیکشو بده میندازم سطل آشغال ی جوری با دست زد توی سرم هنوز بعد ۴ سرم و چشمام درد میکنه
لعنت ب مادربزرگم ک موقعی بدنیا اومدم تو گوش بابام خوند ک دختر خوب نیست چزا پسر نشد....