اول من زدمش و جیغ زدم البته با حوله زدم صورتش اونم چند بار .چون
سر اینکه به داداشش زنگ زد و دعوت ما را نپذیرفت برای شام یا ناهار فردا
و شوهرم گفت همش تقصیر توست و تو داخل آدمها بزرگ نشدی و...
خوب من چ کنم مردم تو تفریح و مسافرتهاشون دلشون نمیخواد بیان اینجا
منم آدم بدی نیستم و همش مراسم عزا و عروسی حضور دارم و وقتی خونه مادرشوهرم جمع میشن منم سریع میرم و پذیرایی میکنم و تابحال باهاشون اختلافی نبوده و محترمانه بوده
بعدش شوهرم چند بار جلوی دهن و دماغمو گرفت و چنگ انداخت گلوم
میخواست منو بترسونه و چند ثانیه که نگه داشت بطوری بعد ول کردنها به سرفه می افتادم و گفت میخوام بکشمت و ساکت شو همسایه ها میشنون
درسته خش هم برنداشتم ولی بهم بی احترامی شد و زدم بیرون از خونه