والدین من جدا شدن و من با مادرم زندگی می کنم که بیماری روحی روانی داره صبح تا شب خونه ی خواهراش هست و مثلا ۲شب برمیگرده
میگه من میخوام شوهر کنم تو مزاحمی نمیخوام پیشم باشی
من واقعا ادم درستی بودم توی زندگیم شاید دوست پسر داشتم ولی هیچوقت رابطه و کثیف کاری نداشتم اهل هیچ خلافی نیستم فقط میرم سرکار و میام اما مادرم بهم میگه فاحشه هستی بخدا چیزی برای خونه میخرم میگه رفتی دادیش مواد غذایی خریدی منم دیگه نخریدم براش
اعتماد بنفسم گرفته همش میگه درد همه دخترای فامیل بخوره تو سرت یا میگه کسی نگرفتت
یا دوست پسرم ده سال پیش اومد خواستگاریم هنوز اون یادشه می کوبه توی سر من میگه اون باهات رابطه داشته
همه کارام به خواهراش گزارش میکنه ارامش ندارم
منم دارم میرم ورامین تهران میدونم جای خوبی نیست اما خب من برای کار میرم اونجا بهم انتقالی دادن
مشکل اینه من تنهایی خیلی اذیتم کسی نیست باهاش بیرون برم یا باهام حرفی بزنه چکار کنم