سلام بچه ها
امشب می خوام از داستان خودم براتون بگم...
داستانی که تو زندگیم خیلی موثر بود و واقعا من از اون موقع به بعد یه آدم دیگه شدم
من از بچگی دوس داشتم یه خواهر داشته باشم ولی به هر حال قسمتم نبود.
سال کنکورم بود که یکی از بچه های فامیلمون(دختره)پیشنهاد داد با هم رفاقت کنیم.
راستش من قبلا این پیشنهاد رو بهش داده بودم اما چون یه سری مسائل پیش اومد و احساس کردم استقبال زیادی نکرد منم تقریبا همه چی رو یادم رفته بود تا اینکه خودش گفت.
ما شش سااال با هم رفیق بودیم و من خداشاهده با تمااام وجودم دوسش داشتم اما...بعد شش سال و خورده ای یه روز که اومد خونمون بهم گفت همه ی چیزایی که تو سال های اخیر بهم گفته یعنی محبت های رفیقانه تظاهر بوده و اونجا بود که صدای شکستن دلم رو شنیدم💔🥳
می دونین بچه ها؟
من خودمم بخاطر علاقه ی شدیدی که بهش داشتم ترس از دست دادنش رو داشتم و زیاد بهش می گفتم لطفا کسی رو (به عنوان دوست صمیمیت) بیشتر از من دوست نداشته باش.
می دونم بچه گانه اس اما اینا بخاطر این بود که من واااقعا دوسش داشتم و ترس از دست داشتنش رو داشتم.
بعد از اون اتفاق خیییلی شخصیتم فرق کرد،الانم حاضر بودم همه چیز رو جبران کنم اما دیگه زورم به دوست نداشتنش نرسید.
چند روز پیش با خودم فک کردم چه وب میشه اگه یکی باشه که از ته دلش دوسم داشته باشه اما همین دیشب به صورت اتفاقی چت سال های پیشم رو تو واتساپ دیدم...
دیدم که براش نوشتم من خیییلی دوسِت دارم دوست صمیمی.
و اتفاقا اونم بهم پیامای رفیقانه می فرستاد امااا...هععععی...
البته می دونم منم اشتباهاتی تو این رفاقت داشتم اما واقعی ترینچیزی که تو رفاقت ما وجود داشت دوست داشتن از ته ته دل من نسبت به اون دختر بود
و من چقدررر به خاطر این موضوع دلم می سوزههه و سوختهههه.
همین دیشب که چتامونو دیدم چقدررر بی صدا اشک ریختم.😭😭😭
ادامه اش رو توی اولین نظر می نویسم براتون بچه ها