ببین بذار یه چیزی بگم من سنم خیلی کم بود با همسر سابقم ازدواج کردم تا دیدمش ازش خوشم اومد بدون این که دنیا رو دیده باشم...آدمای مختلف رو دیده باشم...و متاسفانه خودمم خواستم تو اون سن کم ازدواج کنم خانواده ام مخالف بودن.
زمان که گذشت فهمیدم اشتباه ترین کار ممکن رو انجام دادم.
باید زمان می ذاشتم بگذره چهار تا آدم می دیدم با آدما ارتباط می گرفتم تا بفهمم چه جور میشه طرف رو شناخت.
وقتی طلاق گرفتم کاملاً واضح حس می کردم شخصیتم عوض شده برعکس این که میگن زنا احساسی هستن دیگه احساسی نبودم قبل ازدواج با همسرم یکی دو نفر بودن با هم آشنا شدیم اما وابسته شون نمی شدم می شناختمشون و می ذاشتمشون کنار انقدر که برای من راحت شده بود برای اونا نبود.
با همسرم که آشنا شدم یه مدت با هم بودیم و خیلی چیزا رو از خودش یاد گرفتم یکیش این بود با آدما حالم خوب باشه احساسمو خرج کنم اما وابسته نباشم وابسته نشم که اگه روزی خلاف معیارهای من عمل کرد دل کندن برام سخت نباشه،،اینو همیشه همسرم بهم می گفت و در عین حال وابسته نبودیم اما تا آخرش تو مسائل مختلف که پیش میومد کنار هم بودیم و همو درک می کردیم وابستگی با دوست داشتن فرق داره.
دیگه الان به جایی رسیدم که از تو حرفای آدما چند بار حرف بزنن می شناسمشون.
یه دوستی دارم با هر کی آشنا میشه سریع وابسته اش میشه یه بار با یه مردی آشنا شد طبق تعریفاش بهش گفتم احتمال این که چشم پاک نباشه خیلیه بعد چند ماه اومد گفت آره یه حرفایی می زنه راجع به روابط غیر معمول که تعجب می کنم گفتم بفرما من گفتم حتی از یه حرف ساده.
پس ارتباط با آدما همینه هر چه قدر ارتباط بیش تر قلق شخصیتاشون دستت میاد اون زنا هم همین جوری آدما رو می شناسن فقط راهش اینه تو هر ارتباطی وابسته نشی اما بی احساس هم نباشی حالا حد و حدود هر رابطه ای رو عقاید و باورهای خودت تعیین می کنه من شناخت معمول منظورم بود.