من از بچگی ادم تنهایی بودم خیلی زیاد تو مدرسه تو خونه فقط مینشستم تو مدرسه بلزی بقیه نگاه میکردم و حسرت میخوردم
نمیدونم چرا برا من اینجوره خسته شدم
مثلا الان ۲۸ سالم دوستم میگف دانشگاه شرو شد هرروز میربم کتابخونه منم خوشحال ک ادم پایه خوندن پیدا کردم
حالا دانشگاه یماهه شرو شده اصن نمیاد خورد تو ذوقم
روز عید بش گفتم بیا گفت باش اما خواب موند منم دیگ مث خودش ارتباطم کمکردم اما تا دلت بخواد پیام میده احوالپرسی هرروز اما تو دانشگاه ک ادم نیاز دارم برا تایم ناهار یا برای کتابخونه رفتن نیستش
دوباره همخونم پیام داد میخواد غذاشو رژیمی کنه یعنی از من جدا کنه من خیلی ضدحالخوردم اما بعدگفت اوکیه باهم میپزیم و میخوریم
دوباره همون دوستم چون تو کلاسمون هیچ دوستی ندارم یجور حرف زد ک من نرم سرکلاسش گف تایم ناهار میبینمت تایم ناهار ز زد گفتم طبقه بالا سلفم بهد گفت خب غذاتوبخور من پایینم نوش جانت
خ ناراحت ششدم
و هستم
ی کسایی تو دانشگاه رابطه عاشقانه دارن یا هم رل دارن هم رفیق فاب خیلی حسرت میخورم
قلبم میشکنه
اونوقت رل من خیانتکار از اب در اومد
ب چی واقعا دلمو خوش کنم تو این زندگی ؟