من دارم قبلا مستاجر بود باهم خوب بودیم از وقتی رفت ساختمون بابام اینا رفتارش کلا عوض شد
بهم گفت دخترت شلوغه منم خونم وسایلام نو هست نیا خونم
بعد دوباره کارش افتاد گفت شوخی کردم بیا دوباره خواستم برم هردفعه میپیچوند چندین بار تو سخت ترین شرایط تنهام گذاشت دفعه آخری که رفتم صدام کرد رفتم بالا (رفته بودم خونه بابام اونم خونش طبقه بالای خونه بابامه) کلی کار ریخته بود توقع کمک داشت سرش ولش کردم اومدم
من جهازم رو چیدم دخترش ۳ سالش بود اومد جیش کرد رو فرشی که دوروز بود باز کرده بودم هیچی نگفتم خونه خریدم باهاش همسایه شدم دختراش هرروز خونه من بودن از اونور زنداداشم از حرصش بچه هاشو میفرستاد رسماً خونم شده بود مهدکودک اونموقع خودم بچه نداشتم
شوهرم باهام دعوا میکرد میکفت میام خونه چرا اینهمه بچه هست آرامش ندارم میگفتم عیبی نداره بچه ان
اما الان هیچکدوم به بچه من محل نمیدن دخترم تنهای تنهاست