بعد ازون دیگه دنیا برام تموم شده فقط روز شب میشمردم می برم پیش بچه هام از دلتنگی میمردم و اینجا میومدم و درد و دل میکردم
ملدرم هی میگفت هفته بعد میریم و من دلخوش میشدم
ولی باز یه دعانویس جدید میرفت
ایندفعه یکی از آشناهامون که یکی از بازاری های چابهار بود و قبلا خیلی قبل ترها خودشون هم ذگری بودن و مسلمان شده بودن
یکی رو به ما معرفی کرد
و کفت برین پیشش
منم که از خودم اختیار نداشتم و بلانسبت مثل حیوون پیش این دعانویس اون دعانویس بودم و میدیدم من که آب از سرم گذشته
مادرمم با اینهمه قرضی که کرده حرف منو گوش نمیده
دیگه چکار کنم
اگه دعوا کنم اینم تو حال خوبی نیست و تو این مدت مامانم حسابی مریض شده بود
منم دیگه دهنم و بسته بودم ولی گاهی واقعا میترکیدم
چون حسابی خورد. شده بودم
من آدم باعزتی بودم و حالا حالم شده بود این
خلاصه رفتیم اونجا
من فکر میکردم ذگری ها یه چیزی ان مثل هندوها کثیف و بی دین
ولی تعجب کردم
اصلا اینطور نبودن وهیلی علدی بودن مثل ما فقط موقع نماز که میشد به جای نماز میرفتن ذکر میخوندن 😐
و وقتی هم که من و دم میزد از آیات قرآن میخوند و من باز هم قضیه فلج شدن و جیغ کشیدن و اینا
اینم یه عالمه روز مارو معطل کرد و تعویذ اینا داد آخر گفت این کار من نیست
البته مریض های دیگه واقعا بعضی هاشون جلو روی ما جن زده میومدن و سالم میرفتن
این یعنی اینا یه کارهایی هم بلد بودن
ولی رو من یکی اثر نداشت
دردام روز به روز بیشتر و بدتر میشد