ده روز پیش فوت کرده و من تماس گرفتم با عمه های شوهرم و بهشون تسلیت بگم و گفتم که خانواده شوهرم بهم چیزی نگفتن. خیلی براشون عجیب بود و مدام می پرسیدن تو سر زندگیت هستی؟ متوجه شدم بهشون گفتن من مدام قهر می کنم و می رم خونه پدرم و یکبار هم من. بر گردوند نمی دونم چیکار کنم بااین رفتارهاشو ن. عقد برادر شوهرم هم بهم نگفتن و شوهرم دخترم را بر اونجا بدون اینکه به من بگه. متاسفانه فردای جشن عقدشون مادربزرگشون فوت می کنه و الان بحثشون که چرا اون بنده خدا که حالش خوب نبوده را تنها گذاشتن. بحث من و همسرم ساخت خونه ای بود که به اسم پدرش بود مال چهار سال پیشه و همین اختلاف تا الان هست و اونجا ساخته شد و شوهرم بیشتر وقت و خرج کردنها مال اونجاست حتی خرجی خونه را کم می گذاره. و دارن منو بد جلوه می دن تو فامیلشون من تا الان سکوت کرده بودم نمی دونم از الان به هر کسی رسیدم بگم چیکار کردن باهام. یا نقشه جدیدشون که من برم از زندگی خودشون را توجیه کنند چون خیلی حساس مردم پشت سرشون چیزی نگن.