2777
2789
عنوان

ازدواجتون سنتی بوده یا مدرن؟

| مشاهده متن کامل بحث + 5330 بازدید | 26 پست
ازدواج ما اولش مدرن بود و آخرش سنتی !!!

ما از طریق یکی از دوستان همسرم با هم آشنا شدیم . اولش از همسرم خوشم نیومد و در اولین برخورد هم حسابی حال همدیگه رو گرفتیم ! دو روز بعد همسرم به دوستش گفته بود که می خواد منو ببینه . منم واسه اینکه یه ضد حال اساسی دیگه بهش بزنم و خودم رو خالی کنم قبول کردم که ببینمش . ولی اون روز ....... همسرم با یه دشته گل گنده اومده بود ........ اولین حرفی که بهم زد این بود ... میشه با من ازدواج کنید ؟؟!

داشتم از تعجب شاخ در میاوردم . اصلاً حرفش رو باور نکردم . فکر کردم می خواد اذیتم کنه . منم چون نمی خواستم کم بیارم گفتم آره ، چرا که نه ؟

خلاصه یه چند هفته ای رفتیم و اومدیم تا کم کم باورم شد که طفلکی بد جوری عاشق شده و من هیچ حسی نداشتم !

یه روز تصمیم گرفتم که همه چیز رو بهش بگم و اون بنده ی خدا رو بیشتر از این سر کار نذارم . ولی هرکاری کردم نتونستم ... اولش با خودم گفتم این فقط یه عادته و اگه چند وقت نبینمش از سرم می افته ...... ولی همون موقع بود که فهمیدم عاشقققققققققققق شدم !


4 سال با هم دوست بودیم و هر روز بیشتر از روز قبل احساس خوشبختی می کردم . هر وقت دوست همسرم رو می دیدم ازش تشکر می کردم که یه همچین مرد نازنینی رو بهم معرفی کرده بود .

بعدش هم که اومد خواستگاری . چه روز خوبی بود ... خانواده ها کاملاً موافق بودن و همه چیز عالی بود .
دو هفته بعد از اون عقد کردیم .....
دو ماه و دو هفته بعدش هم مراسم عروسی رو برگزار کردیم ...

الانم دو سال و نیمه که ازدواج کردیم و هنوز عاشقققققققق همیم . حتی بیشتر از اون روزها .

خدایا شکرت که همسری رو سر راهم قرار دادی .
منو همسری هم همکار بودیم ولی تا وقت یکه من استفا ندادم اصلا نمیدونستم که بعله خبری هست . جالبه که هنوز هم همسرم تو محل کار با هیچکس خیلی گرم نمیگیره !!!! خلاصه یه دوسالو نیمی برای گرفتن رضایت از طرفین ماجرا گذشت و خودمون هم زیر نظر بزرگترابریدیم و دوختیم !!!!!!! از عروسی گرفته تا خونه اجاره کردن و مهریه و جهازو خلاصه تا اونجا که میتونستیم به هم تخفیف دادیم !!!!!!!!1 حالاهم من که هنوز بعد از 10 سال عاشقشم و امروز هم ایشون برام به آدرس اشتباهی !!!ایمیل زده که دوستت دارم !!!!!!!!
خدایا ... خودت رو از من نگیر ...

بچه‌ها، باورم نمی‌شه!!!!

دیروز جاریمو دیدم، انقدر لاغر شده بود که واقعاً شوکه شدم! 😳 

از خواهرشوهرم پرسیدم چطور تونسته انقدر وزن کم کنه و لباس‌های خوشگلش اندازش بشه. گفت با اپلیکیشن "زیره" رژیم گرفته.منم سریع از کافه بازار دانلودش کردم و رژیممو شروع کردم، تا الان که خیلی راضی بودم، تازه الان تخفیفم دارن!

بچه ها شما هم می‌تونید با زدن روی این لینک شروع کنید

سلام بچه ها ازدواج من نمیدونم سنتی بودیامدرن

من تازه کلاس کامپیوترم تموم شده بود دنبال کارمی گشتم یه روز خواهرم بهم زنگ زد گفت یه جاهستش که دنبال یه نفر میگردن کامپیوتربلدباشه منم زودحاضرشدم ورفتم اونروزصبح کسی نبودتابعدازظهر بالاخره بعداظهررفتم دیدم بله یه اقای تپل مپل اونجاهستش مثلا اونجاتقریبایه شرکت کوچلوموچلوبودبادوتاشریک یکیش مهربون یکی بدعنق وبداخلاق خلاصه مارفتیم واونجا مشغول به کارشدیم درست یه هفته قبل عیدقدیر ،اون اقامهربونه که الان شوشومه خیلی ازمن تعریف میکردمدام میگفت هرکی میاداینجا ازشماخوشش میادخلاصه ازاین پاچه خواریا منم سواستفاده میکردم صبح هروقت که حال داشتم میومدم سرکاراونم هیچی نمی گفت تااینکه یه روز که رفتم سرکاراون شریکه بدعنقش بهم گفت دیگه نیا البته بعدافهمیدم که شوشوم سرمن بااون دعواش شده بگذریم بعداینکه ازاونجا امدم بیرون خیلی ناراحت بودم یه مسجداونجا بودخداروشکربغیرازیه خانم هیچکی اونجانبودرفتم تادلتون بخوادگریه کردم امدم خونه بالاخره جریانوگفتم خلاصه یه هفته ای ازاین ماجرا گذشت یه روز که ماازمهمونی برگشتیم دیدم تلفن زنگ میخوره دیدم شوشومه نگوبنده خدا پدرش درامده تاشماره روپیداکرده هرچیم زنگ میزده مانبودیم کلی کلافه شده بودبهم گفت ده دقیقه دیگه زنگ میزنم منم فکرکردم واسع کاره،وقتی تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم دیدم مادرشه بامامانم کارداشت بالاخره همه ایناگذشت خواستگاری وعقدوعروسی الانم 5سال ازازدواجمون میگذره بعداون ماجراهم به خاطرمسائل مالی ازشریکش جدا شد همه مسخره اش می کردن میگفتن شرکت رو بازکردی زن بگیری حالاکه گرفتیش بستیش خداروشکرازش راضیم فقط یه نی نی توزندگیمون کم داریم اونم منتظرلطف خدائیم
خدا جون بابت دخمل خوشگلم ممنونم ازت هیچ وقت اد امید‌خدا نا امید نشید‌
من فکر میکنم ازدواجم مدرن بوده توی اینترنت ازطریق وبلاگ با هم دعوا میکردیم بعد اون تو یه موردی خیلی کمکم کرد بعد دیگه دست از دعوا برداشیم وبا هم خوب شدیم ولی از طریق وبلاگ . دانشگاهم که تموم شد ادرس داد رفتم تو شرکتش کار کردم یه isp . بعد اومد خواستگاریم اما تنها و هفته بعد با خونوادش الان 3 ساله و خیلی همو دوست داریم از همه لحاظ فوقالعاده هست اما واریکوسل داره وهنوز بچه دار نشدیم و یه مشکل جدی تو زندگیم دارم خیلی نگران یکی از عزیزام هستم وخیلی ناراحتم امیدوارم خدا شفاش بده خواهشا اگه دوست داشتین واسه سلامتی عزیز کوچولوی ما 3 تا صلوات بفرستین
من و شوهرم 2 سال با هم دوست بودیم بعد از کمی مخالفت خانواده هامون ازدواج کردیم.شکر خدا خیلی راضی هستیم و خانواده های هر دو طرف هم کاملا راضی هستند.
جالب اینکه هم شوهر من از بقیه دامادها عزیز تره هم من از بقیه عروسها برای خانواده هامون.
البته به خاطر رفتار خودمون هست که خیلی احترام خانواده های همدیگه را داریم.
4 سال که ازدواج کردیم.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   baransiyah7676  |  11 ساعت پیش
توسط   avaz76  |  13 ساعت پیش