با توجه به اینکه پست مال 8 سال پیش هست نمی دونم نظرم فایده ای داشته باشه یا نه ولی باز می نویسم شاید کسی بخواد مراجعه کنه و نظر من به دردش بخوره، نظر من: برای وقت بیمار ارزشی قائل نیست، بیشتر به فکر اینه که خودش تو درمان از بیمار آسیب نبینه برا همین تمرکزش بیشتر میره روی این موضوع (احساس عدم امنیتی داره که تو تو روانکاوی درمان نشده) و در کنار این خیلی اقتصادی فکر می کنه و می خواد انرژی ذخیره کنه در نتیجه ترجیحش بیشتر اینه که با پیش فرضاش تشخیص و درمان رو انجام بده تا اینکه واقعا بخواد مشکلات بیمار رو ببینه، خودش آسیب دیده است و این آسیب رو تو درمان میاره،یه رویکرد بنیادگرایانه داره که این رو تو درمان هم میاره مثلا یک جور مثبت گرایی که به بیمار تحمیل می کنه تو حتما باید روند درمان مثبتی داشتی باشه (در واقع بیشتر نگرانه احساس ارزشمندی خودش تهدید شه)، یه رویکرد انسان زدایی شده به بیمار داره از این نوع رویکردا که یه برچسب به مراجع می زنن و دیگه ابعاد گسترده ی انسانی دیگه رو حذف می کنن، با وجود اینکه تظاهر به منعطف بودن می کنه شدید گارد داره نسبت به پذیرش اشتباهاتش و شاید تظاهر کنه پذیرفته ولی جلسه بعد رفتاری از خودش نشون می ده که شما به عنوان مراجع متوجه می شید که واقعا قبول نکرده، از بیمار توقع داره که همیشه برای درمان پیشقدم باشه و حاضر نیست یه بار اون پا پیش بذاره در حالیکه خیلی وقتا تو جلسه ی درمان باید با حوصله و با ترفندای خلاقانه بیمار رو تشویق به حرف زدن کرد، نیازهای احساسی مراجع رو نادیده می گیره، اگر بیمار حد و مرزش رو بهش یادآوری نکنه مستعد هست که خودش رو در رفتار با بیمار(خانوم) آزاد بذاره مثلا اگر از بیمار خانومی خوشش بیاد یه آماری هم تو جلسه بده، بی ملاحظه است و اهمیتی نمیده هر چندبار مراجع رو تروما زده کنه.....