داره میره سرکار امروز بحثمون شد بابام گفت آرزو یعنی من نیاز دارم میرم سرکار
من مامانم مشکل بیماری داره بابام سنش بالایی داداشم سربازی است
پدر و مادر تو که کارمند تو چرا میای سرکار
مامانش پرستاره باباش کارمند بانک
نیاز نداری که تا ۱۲ شب خودت علاف کنی پولتم بخورن نیا
دختر چه بکار میگفت تا سالم بودم اصلا نمیزاشتم آرزو بره سرکار خودم میرفتم
به بابام میگفت نه شما چشم دیدن ندارین
کور شدین مامان و بابا من میرن سرکار
حالا ناراحت شده بود به بابام میگفت تو پستی خسیسی و...جون میدی اومدم خونتون
الان چند جا دختر خالم رفته سرکار هیچکدوم پولش ندادن هر جا یک تومن ازش خوردن