بابا دلم برات تنگ شده
تو همیشه منو گذاشتی رو سرت و مثل پرنسس باهام رفتار کردی
جدا از اون کتکایی که ازت خوردم ولی همیشه تلاش خودتو کردی برام از ۱۳ سالگی کار کردی و الان تو سن ۴۹ قلبت بزرگ شده و دیسک کمر و هزارتا بیماری گرفتی
بابا متاسفم بابت اون دعوایی که شد و تو زدیم منم بهت گفتم من بچت نیستم حرومزادم
بابا متاسفم
بابا تو همیشه برام ارزش قائل شدی هرچی ک گفتم میگفتی چشم گفتی دخترم چون رانندگی دوستداری یروزی ماشین میخرم برات که عشق کنی
موقعی ک مامانی مسافرت بود تا ۷ شب سرکار بودی بعد زنگ میزدی میگفتی ظرفا نشور کارارو نکن خودم اتجام میدم
برام یه تِل کادو خریدی فقط قایمش کردم ک چیزیش نشه دراینحد دوسش دارم
ولی بعد اون دعوا همو بغل کردیم بهت گفتم ببخشید
ولی مثل قبل بهم نگاه نمیکنی مثل قبل باهام رفتار نمیکنی
دیگه برات مهم نیست روزم چطور میگذره
قبلتا از سرکار برمیگشتی مستقیم میومدی در اتاقم میگفتی روزت چطور بود
بابا ببخشید
ببخشید که لایقت نیستم ولی دلمتنگ شده که تو بغلت بخوابم