حدود ۱۵ ساله دارم زندگی میکنم
ی دخترم دارم
شوهرم از روز اول بد دل بود و من فک میکردم چون خیلی دوسم داره اینجوریم
بچه دار شدم ...
همش بهم میگفت بیرون میریم زیاد نخند . موهاتو کاملا تو بکن. گوشیمو ۲۴ ساعته میگشت
چندبار فهمیدم خودش چت بد با زنا کرده و عکس بد براشون فرستاده
یبارم انگار شماره داده بود ک طرف زنگیده بود بهش جلومن ک شوهرم گفت اشتباه شده
همیشه بهم میگفت خیلی ب داداش من نگاه میکنی در صورتیکه واقعا نگاش نمیکردم . بخدا اصن با داداشش صحبت نمی کنم فقط سلام . یبار بهم گفت فهمیدم وقتی چایی بردی جلوش بهش یه چیزی گفتی . بهم میگفت میفهمم میری ی گوشه میشینی ک ب داداشم دید بیشتری داشته باشی
میگفت حق نداری کسیو بیشتر از من دوس داشته باشی من یکی از خواهرامو ک تازه بیوه شده خیلی دوس داشتم میگفت اونو ک خرابه از من بیشتر دوس داری. بهش میگفت خراب و منم جوابشو میدادم و کتکم میزد و میگفت نون منو داری میخوری یا اون
دیگه بعد ده سال رفتم مشاور و گفت پارانوئید داره و جدا شو و گرنه روح و روانتو داغون میکنه
چندساله کتکم نمیزنه
خیلی باهام مهربون شده بود تا اینکه
چندماه پیش فهمیدم ب خواهرم ک تازه جدا شده نظر داره . کتمان کردو گفت نه ولی مدارک داشتم
در نهایت یه کم ازادیمو بیشتر کرد و گفت ماشینمو بنامت میزنم جدا نشو
الان دخترم تنهاس خیلی گریه میکنه خواهر برادر میخام و ب خودکشی فک میکنه بچه ی ده ساله . اینم ی دره اخلاقش بهتر شده البته چند روز پیش (بعد رو شدن نطر داشتن ب خواهرم) باز بهم میگفت چرا انقدر ب داداشم نگاه میکنی ولی من واقعا نگاهی ب داداش نمیکردم
همه میگن جدا شو ولی میترسم و میخوام مجدد بچه دار شم . بچم اگه یروز من نباشم خیلی بی کس و کاره . الان سر بچه ی دومم دو دلم