2777
2789
عنوان

داستان زندگی من واقعی اما ترسناک

| مشاهده متن کامل بحث + 23029 بازدید | 509 پست
عزیزم فرقی نداره سنی ، شیعه و.. ولی میدونم اهل تسنن خیلی بیشتر از اهل شیعه مقید به حجاب و نماز و روز ...

دقیقا درسته اتفاقا من همیشه غبطه میخورم به ایمان فوق العاده اهل سنت چون خیلی به قول شما مقید به چیزایین که شیعه حداقل شیعه ایران اونقد اهمیت نمیده
اما طبیعیه که منه شیعه مذهب خودمو درست تر میدونم و دلایلی هم دارم به خاطر همین گفتم استارتر بعد این همه سختی شاید بد نباشه  رو این موضوع هم فکر کنه 

بچه یه چیزی تو دلم مونده نگم میترکم😍

جاریمو بعد مدت‌ها دیدم، انقدرررر لاغر شده بود که شوکه شدم! 😳

پرسیدم چی کار کرده تونسته اون لباس خوشگلشو بپوشه تازه دیدم همه چی هم می‌خوره!گفت با اپلیکیشن زیره "رژیم فستینگ "گرفته

عید نزدیکه و منم تصمیم گرفتم رژیم فستینگ بگیرم. سریع دانلود کردم و شروع کردم، تازه الان تخفیف خوب هم دارن! 🎉

شما هم می‌تونید با زدن روی این لینک شروع کنید

منم اهل سنت شمالم .. بقدری عاشق امام رضام ک ارادتمو فقط خدا میدونه و خود عاقا .. بنظر من اینک محبو د ...

عزیزم ... چقد زیبا حستون رو توصیف کردید اول خدا و بعد امام رضا نگهدار خودتون و حس قشنگتون باشه انشالله،..
بله حرفتونم درسته

دلم خیلی برای بی بی ،خانوادم و بچها هام تنگ شده بوداکثرا بی بی زنگ میزد من نمیتونستم حرف بزنم چون ل ...

عزیزدلم خدا سلامتی و صبرت بده از دیشب موقع تراویح تو یادم بودی 

وَمَکَروا‌وَمَکَرَاللَّهُ‌وَاللَّهُ‌خَیرُ‌الماکِرینَ.   (یهود و دشمنان مسیح، برای نابودی او و آیینش،) نقشه کشیدند؛ و خداوند (بر حفظ او و آیینش،) چاره‌جویی کرد؛ و خداوند،بهترین چاره جویان است☝🏻 باعشق و افتخار اهل‌سنتم❤️✨

بیشتر ببینید

عزیزم‌ ادامه رو بگو خواهش میکنم 🫠

فاطمه هستم😇عاشق هنر و‌ آشپزی ام..😍👩🏼‍🍳جنوب کشور به دنیا اومدم و باافتخار بوشهری هستم 🌞🌊 یه دختر مهربون و قوی ام🤌🏻 رشد درد داره! تو منطقه امن‌ات Level Up نمیشی! متاهل 👩🏼‍❤️‍💋‍👨🏽

بیشتر ببینید

واییییییی خدا به اسی صبر بده من سر اینک گفت بی بی اسی فوت کرد نمیدونم چرا  بغض کردم خدا رحمتش کنه عزیزم🖤


راستی اسی من امروز دلم نگه نداشت دوباره به اون شخص زنگ زدم که مورد مشابه شما داشت و بهت گفتم مشهد رفته و خداروشکر مشکلش حل شده ببین اسی عینا اینارو گفت "اونا دقیقا نمیدونم از کجا اومده بودن و دقیقا شب عروسیم ظاهر شدن انقدر اذیتم کردن خواستم خودکشی کنم بعدش مولوی ها این موجوداتو قوی تر میکنن و کار زیادی هم از دستشون برنمیاد من پامو دم صحن ک گذاشتم دیگ اون موجوداتو ندیدم انقدر اذیت و عذابم دادن که ۶ روز توی حرم موندم و الان ۳ سالی میشه دیگ خبری ازشون نیست و خداروشکر زندگی ارومی دارم"

اسی ببین بخدا به جون مامانم عینااا حرفاشو کپی کردم گفتم از روزیک بهت گفتم برو مشهد خواب راحت ندارم و مطمئنم این راهو امتحان کنی قد تمام مولوی ها جواب میگیری حتی دوباره به اقواممون زنگ زدم که مطمئن بشم و گفت مشهد راه نجات هست اسی خواهش میکنم این راهو امتحان کن❤️


واییییییی خدا به اسی صبر بده من سر اینک گفت بی بی اسی فوت کرد نمیدونم چرا بغض کردم خدا رحمتش کنه عز ...

کاش خبری از حالش بده منم دلم پیشش مونده از دیشب ک خوندم زندگیش رو یه حالی ام انگار که برای عزیزم این اتفاق افتاده باشه خدایی نکرده همش دلواپسشم 

آره انشالله خوب بشه خیلی گناه داره سختی کشیده 

فاطمه هستم😇عاشق هنر و‌ آشپزی ام..😍👩🏼‍🍳جنوب کشور به دنیا اومدم و باافتخار بوشهری هستم 🌞🌊 یه دختر مهربون و قوی ام🤌🏻 رشد درد داره! تو منطقه امن‌ات Level Up نمیشی! متاهل 👩🏼‍❤️‍💋‍👨🏽

بیشتر ببینید

گذاشتی لایکم کن عزیزم

فاطمه هستم😇عاشق هنر و‌ آشپزی ام..😍👩🏼‍🍳جنوب کشور به دنیا اومدم و باافتخار بوشهری هستم 🌞🌊 یه دختر مهربون و قوی ام🤌🏻 رشد درد داره! تو منطقه امن‌ات Level Up نمیشی! متاهل 👩🏼‍❤️‍💋‍👨🏽

بیشتر ببینید

عزیزم🥺چقدر دردناکه همه این اتفاقات. ما فقط داریم میخونیم و اینطور عذاب میکشیم ولی تو همه اینا رو تجربه کردی... 

خدا بهت کمک کنه. از ته دلم میخوام ک زودتر نجات پیدا کنی

در آخر معتقد شدم که خداوند تاس بازی نمیکند"

دیگه نتونستم بلند شم فلج افتاده بودم و چشمام به سقف خیره مونده بود

حس خیلی بدی داشتم و باور نمیکردم

باورش برام سخته هنوزم نتونستم باور کنم

من منتظر لطف خدا بودم تو درمونده ترین حالت زندگیم بودم

و همیشه گاهی فوت بی بی مو گاهی از سر ترس تصور میکردم فکر میکردم میمیرم

من بچه یتیم ،تمام مدت اون سنگ صبورم بود

این آخرا میگفتم بی بی اگه دکترا بگن کلیه کبد میخوای من از خودم و میدم بهت تو جون منی

نمیتونستم باور کنم خدا در ازای معجزه ای که انتظار داشتم اینکارو باهام کرده باشه

با این همه سختی تو کشور غربت

حالا حتی نتونسته بودم آخرین لحظات و کنارش باشم

خودم و باختم بدجور

اون شیطان هم از فرصت استفاده میکرد و بدجور بهم آسیب میزد

سرو بدنم و بلند میکرد و محکم میزد به زمین سفت

همه حا کوفته و کبود بود

هیچ مقاومتی نمیکردم و اون کامل منو در اختیار گرفتن بود

فقط یه گوشه از وجودم تو اون تاریکی میگفتم لعنتی مگه جونمو نمیخوای بگیرس دیگه

و اون تمام مدت منو میزد

این اتفاق عصر افتاد

صدای مادرم و می‌شنیدیم میگفت بی بی نیس اون فلانی یا ....

ازین حرفا ولی دیگه فایده نداشت

حس بدی داشتم انگار عزیزترینم کسم ،عشقم و کسی هر لحظه پ هر جا بهش اعتماد داشتم

از پشت بهم خنجر زدن بود

و من دیگه تموم شده بودم

دردهام شروع شد دردهای خیلی بد

خیلی ببخشید باید واضح تر اون درد توصیف کنم

انگار همه دل و رودم تمام عضوهای داخلی بدنم میخواست مثل یه جنین از رحمم سقط بشه

نماز هم نخوندم برای اولین بار

همیشه وقتی حتی تو بدترین شرایط بودم اما موقع نماز قدرت عجیبی منو سرپا نگه میداشت و این موجود هیچ وقت توانایی این و نداشت منو از نماز دور کنه

از ناامیدی من قوی شده بود و کامل منو در اختیار داشت

و من تمام این مدت جیغ میکشیدم و سرم و گردنم و از پشت محکم به زمین کوبیدم

تا تزدیک نصف شب هذیون گفتنام شروع شد و همتطور دردهام تا صبح

و همینطور روز بعد

حرف نمیزدم و فقط اون هذیون میگفت

مادرم و به شدت مقصر میدونستم

من حاضر بودم بمیرم ولی این جدایی پیش نیاد

و اون تمام این مدت از بیماری بی بی خبر داشت و حتی بهش گفته بودن بیا ولی نرفته بود

چون اون مرد بنگالی هی مبکفت یه هفته دو هفته بیست روز و و و



به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتن،که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالی،غَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد،که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

بعد چند روز که تونستم خودم حرف بزنم گفتم دیگه فقط خونه و بچه های خودم و میخوام 

فقط بچه هام میتونن منو خوب کنن.  شاید اون خلأ دلتنگی فقط با حضور اونا برام کمی پر تر میشه 

اما اونا باز حرف منو گوش ندادن 

مادرم گفت من داغ خداحافظی مادرم و به جون نخریدم که کارو نصفه بزارم و برم 

اون مرد بنگالی اینبار مارو خواسته بود که بریم خونش 

خونش نبود اندازه یه راه رو کوچیک و بدون اتاق بود نمیدونم کجا بود 

رفتیم اونجا بوی سیگار میداد 

دوباره و دم و اذیت کردناشون شروع شد و 

همون نقاشی شیطان رو هم این داشت و اونو نشون داد و سوزوند و تهدید کرد 

 و گفت ما مادرتو آزاد اون خونه منتظرته همه کس و کارتو آزاد کردیم برو دیگه چی میخوای 

(حتی شوهرم اونجایی رو که گفته بود که بکنید مادرم اونجا دفنه و یه عروسکه 

رو کنده بودن 

حالا نمیدونم کامل یا ناقص ولی کنده بودن مقداری رو 

ولی فقط یه میخ بزرگ ازونجا درومده بود و دیگه هیچ ،بعد اینکه اونو درآوردن طوری گریه کرد که انگار مادرش واقعا نبش قبر شده بود 

بعد فوت بی بی دیگه نگفت مادرم مرده و دفنه ،و من احساس مبکردم اون واقعا اون موضوع رو حس کرده بود و ادای منو در میاورد 

و شاید منو مسخره میکرد 

نمیدونم واقعا 

چون انقد گفت مادرم رو دفن کردن 

تا آخر مادر من بود که دفن شد )


آخر پیرمرد بنگالی  یه دونه سیلی حتی زد تو گوشم 

منم فلج بودم و همون لبخند شیطانی رو به لب داشتم 

و میخندیدم ولی خودم اونجا حضور داشتم 

با اینکه لبخند میزدم چشمام گریه کرد و اشکام ریخت 

و حنیف متوجه این موضوع شد 

اینبار حتی حنیف هم گریه کرد 

بعد یه مدت زبونم باز شد 

و به پیرمرده گفتم چی میخوای از جونم 

اون فکر کرد جنه داره حرف میزنه 

و به مادرم گفت تو دم در متتظر بمون 

و من و حنیف و اون مرده بودیم 

و گفت چی میخوای مشکلت چیه من هر چی بخوای بهت میدم 

(با این حرفش من یاد روز اول گلاب افتادم که همین کلمات و گفت)

دوباره گفت و من تنام قدرتمو جمع کردم که بتونم حرف بزنم به سختی حرف میزدم 

بهش گفتم :

دست از سرم بردارید کلاه بردارهای لعنتی دروغگو 

انقدر مادر ساده لوحم سر حرفای شما شیادها موند که حتی مادربزرگم و هم ندیدم 

خدا ازت نگذره که زدی تو گوشم اگه توان داشتم از خدمتت درمیومدم کلاه،،بردار !!!

مرده بلوچی بلد نبود 

به حنیف گفت چی میگه

و حنیف اولش فهمیدم بهش مفت قهر نکنی بابا و.....ادامه رو حرفای منو گفت 

مرده خیلی شرمنده شد و گفت نه دخترم منو ببخش ان شاءالله جمعه دیگه تمومه و از دست این موجود خلاصت میکنم 

منم تو روش گفتم ازین زرا زیاد زدید 

 و اومدیم خونه


به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتن،که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالی،غَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد،که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

ارسال نظر شما


نظر خود را وارد نمایید ...

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792