اینا چند نفر بودن و هر کدوم جن های خودشون و به نوبت حاضری آوردن و همینکارارو انجام دادن
اما این شیطان به همشون گفت بیه👍
و زنگ زدن به داداش بزرگشون
که ارباب همشون بود و الان گفتن مریضه نمیدونم اسم مریضیش چی بود ولی گفتن جگرش خراب شده
و در طول کار همش بهش زنگ میزدن و خودشون هم دستپاچه شده بودن و گفتن ما این اعمال و انجام دادیم و و و
طرف آخ نگفته
آخر اون حرف میزد و نشونی خونم رو میداد و گفت پشت خونشون چنتا درخته و زیر اونا طلسم دفنه
مادرم گفت نیست
ولی بود چون اونجا حیاط پدر شوهرم بود ولی چرت میگف
من بعدا به مادرم گفتم درختا که هست ولی ول کن اینا شی،ادن
بعد گفت کسی که طلسم کرده از خاستگارای دخترتون بوده و توی اسمش s داره
منم به مامانم گفتم اینا اگه بلد بودن اسم کامل میدادن اس و مس نمیگفتن
اونیکی هم همینو گفته بود شان بابا
گفته بود از خواستگارا بوده
اما گلاب اسم خاله ی شوهرم رو آورده بود
که روز قبلش من تو اتاق داشتم به مادرم میگفتم دخترش عاشق شوهرم بوده و از شوهرم خواسته بودن بره خواستگاریش اما اونموقع وضع مالی شوهرم خوب نبود و اونا قبول نکردن
ولی بعد اینکه با من ازدواج کرد خونه ماشین همه چی فراهم شد
و البته با کمک همدیگه همه چی ساخته بودیم
و گرنه وقتی که دوقلوهارو حامله بودم به خاطر ساخت خونه و قسطا انقدر بی پول شده بودیم که بری سیسمونی و حتی پول پذیرایی مهمونایی که برای عیادت میان قایمکی و بدون اطلاع خانواده ها طلاهای عروسی رو فروختیم و روسفید کردیم خودمون و جلو مردم
ولی اون خاله ی شوهرم دست از حسادت فضولی برنمیداشت
حتی یه بار که نوعروس بودم متوجه شدم یکی صبح زود از لای پنجره آشپزخونه داره مارو می پاد
که مادر شوهرم گفت احتمالا اون بوده
ولی همیشه این لای درو دیوار ما بود
ولی اینم بگم شاید فضول و حسود بوده باشه ولی دلیل نمیشد همچین کار کثیفی انجام داده باشه
خلاصه دعانویس جماعت نافش و با دروغ بریدن